محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
124
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و هم از ابن عباس آوردهاند كه حواريان به عيسى گفتند : « يكى را بيار كه سفينه را ديده باشد و از آن با ما سخن كند » و عيسى آنها را ببرد تا به يك تپهء كوچك خاكى رسيد و كفى از خاك آن بر گرفت و گفت : « دانيد كه اين چيست ؟ » گفتند « خدا و پيمبرش بهتر دانند . » گفت : « اين قبر سام پسر نوح است . » گويد و تپه كوچك را به عصاى خود بزد و گفت : « به اذن خدا برخيز » پس او برخاست و خاك از سرش مىريخت و پير بود . و عيسى عليه السلام به دو گفت : « بدين گونه بودى كه مردى ؟ » گفت : « نه . جوان بودم كه مردم ولى پنداشتم رستاخيز شده و پير شدم . » عيسى گفت : « از كشتى نوح با ما بگوى . » گفت : « درازاى آن هزار و دويست ذراع بود و پهناى آن ششصد ذراع بود و سه طبقه داشت . در يك طبقه چهار پا و وحش بود و در يك طبقه انسان بود و در يك طبقه پرنده بود و چون فضله چهار پايان بسيار شد خدا به نوح وحى كرد كه گوش فيل را بخاران و او بخارانيد يك خوك نر و يك خوك ماده از آن بيفتاد و به فضله ها روى كرد و چون موش كشتى را سوراخ كردن گرفت خداوند به نوح وحى كرد كه به پيشانى شير بزن و از بينى آن يك گربهء نر و يك گربهء ماده در آمد و به موش رو كرد . » عيسى به دو گفت : « نوح چگونه دانست كه آب فرو رفته است ؟ » گفت : « كلاغ را فرستاد كه خبر آرد و مردارى يافت و روى آن افتاد و نوح نفرين كرد كه هميشه ترسان باشد بدين سبب به خانه خو نگيرد . پس از آن كبوتر را فرستاد كه باز آمد و برگ زيتون به منقار و گل بپاى داشت و بدانست كه آب فرو رفته است و خطى را كه به گردن دارد طوق او كرد و دعا كرد كه اهل انس باشد . بدين سبب با خانه ها خو گيرد » .